راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
در این شعر، شاعر به زیبایی و حضور معشوق میپردازد و او را با سروی زیبا و بلند تشبیه میکند. شاعر بیان میکند که وقتی معشوق در نزدیکی اوست، خود را در میان حیرت و دلبستگی به چهره زیبا و دلنشین او گم میکند. او آرزو دارد که بیشتر از یک چشم برای دیدن معشوق داشته باشد و به او میگوید که در دل خود جایگاه خاصی برای او دارد. شاعر به پیوند عمیق و قدیمیش با معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق فراتر از زمان و مکان است. او نگران است که ممکن است در جایی تنگ و محدود برای معشوق وجود داشته باشد. در انتها، شاعر ابراز میکند که حتی اگر در عذاب و رنج باشد، سرش را برای معشوق فدای او خواهد کرد و به زیبایی او احترام میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
چون تو حاضر میشوی من غایب از خود میشوم
بس که حیران میبماندم وهم در سیمای تو
کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بودی مرا
تا نظر میکردمی در منظر زیبای تو
ای که در دل جای داری بر سر چشمم نشین
کاندر آن بیغوله ترسم تنگ باشد جای تو
گر ملامت میکنندم ور قیامت میشود
بنده سر خواهد نهاد آن گه ز سر سودای تو
در ازل رفتهست ما را با تو پیوندی که هست
افتقار ما نه امروز است و استغنای تو
گر بخوانی پادشاهی ور برانی بندهایم
رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
نفس ما قربان توست و رخت ما یغمای تو
ما سراپای تو را ای سروتن چون جان خویش
دوست میداریم و گر سر میرود در پای تو
وین قبای صنعت سعدی که در وی حشو نیست
حد زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو