گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
روی خلاص نیست به جهد از کمند او
این شعر از سعدی به بیان مشکلات و چالشهایی میپردازد که انسان در زندگی با آنها مواجه میشود. شاعر به عقل اشاره میکند که او را از بند رها کند، اما میداند که آزادی حقیقی مستلزم تلاش فراوان است. او به دلش میگوید که بارها نصایح عقل را نادیده گرفته و از درخت میوه شیرین، که نمادی از آرزوها و خواستههاست، میگوید که رسیدن به آن دشوار است. سعدی به عشق و وابستگیهای انسانی نیز اشاره دارد و میگوید که علاقهاش به محبوبش چنان است که هیچ چیز دیگر را نمیبیند. او همچنین به امید و ناامیدی در مواجهه با مشکلات و دردها اشاره میکند و بر اهمیت صبر تأکید میکند. به طور کلی، شعر بازتابی از تلاشهای انسانی برای دست یابی به خوشبختی و عشق واقعی است و بیانگر چالشهای آن مسیر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
روی خلاص نیست به جهد از کمند او
مستوجب ملامتی ای دل که چند بار
عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او
آن بوستان میوهٔ شیرین که دست جهد
دشوار میرسد به درخت بلند او
گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش
لیکن وصول نیست به گَرد سمند او
سر در جهان نهادمی از دست او ولیک
از شهر او چگونه رود شهربند او؟
چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق
تا جز در او نظر نکند مستمند او
گر خود به جای مروحه شمشیر میزند
مسکین مگس کجا رود از پیش قند او؟
نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
ور نه به هیچ به نشود دردمند او
او خود مگر به لطف خداوندیای کند
ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او؟
سعدی چو صبر از اوت میسر نمیشود
اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او