دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
این غزل از سعدی به توصیف درد و غم عشق پرداخته است. شاعر به چمن میرود و از ناز و غرور گل شاکی است. دل او از شدت عشق و خستگی به سختی تحمل میکند و به یاد محبوبش به زجر کشیده میشود. عشق او سرنوشتش را دگرگون کرده و دلش برای دیدن محبوبش بیقرار است. شاعر از عدم توجه محبوبش به خود گله دارد و در نهایت با حسرت و شکیبایی ابراز میدارد که به عشق او سرسپرده است و خود را بنده میداند. در پایان از گل خوشبویش میخواهد که او را بعد از این به یاد آورد و خود را به بلبل خوشگویش معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من
تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من
برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار
آب گلستان ببرد شاهد گلروی من
شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب
تیغ جفا برکشید ترک زره موی من
ساعد دل چون نداشت قوت بازوی صبر
دست غمش درشکست پنجه نیروی من
عشق به تاراج داد رخت صبوری دل
مینکَند بخت شور خیمه ز پهلوی من
کردهام از راه عشق چند گذر سوی او
او به تفضل نکرد هیچ نگه سوی من
جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است
خیره کشی کار اوست بارکشی خوی من
ای گل خوش بوی من یاد کنی بعد از این
سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من