ای به دیدار تو روشن چشم عالمبین من
آخرَت رحمی نیاید بر دل مسکین من؟
این شعر بیانگر عواطف و احساسات عمیق شاعر است که دلبسته محبوب خود میباشد. شاعر از محبت و زیبایی محبوبش صحبت میکند و از درد و رنجی که بخاطر دوری او متحمل شده، شکایت دارد. او خود را به پروانهای تشبیه میکند که در پای محبوبش میسوزد، درحالی که دل محبوبش نسبت به او بیتفاوت است. شاعر به چشمانتظاری میپردازد و از اینکه دیگران به او توجهی نمیکنند، احساس ناامیدی و تنهایی میکند. او به تضادهای زندگی اشاره میکند و میگوید که نه امیدی از دوستانش دارد و نه بیمی از دشمنان، و تنها به عشق و دیوانگی خود در کوی عشق دل بسته است. در نهایت، او از بیکسی و فریادی که از دل برمیآورد، میگوید و به نوعی از بیتوجهی جامعه نسبت به دردهای درونیاش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای به دیدار تو روشن چشم عالمبین من
آخرَت رحمی نیاید بر دل مسکین من؟
سوزناک افتاده چون پروانهام در پای تو
خود نمیسوزد دلت، چون شمع بر بالین من
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب
آسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو «مروی»
پرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
گر به رعنایی برون آیی دریغا صبر و هوش
ور به شوخی در خرامی، وای عقل و دین من
خار تا کی؟ لالهای در باغ امیدم نشان
زخم تا کی؟ مرهمی بر جان دردآگین من
نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان
تا قلندروار شد در کوی عشق آیین من
از ترشرویی دشمن وز جواب تلخ دوست
کم نگردد شورش طبع سخنشیرین من
خلق را بر نالهٔ من رحمت آمد چند بار
خود نگویی چند نالد سعدی مسکین من؟