آخَر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
شاعر در این شعر از معشوق خود میخواهد که به او نگاهی کند و درد و رنجش را التیام بخشد. او به خاطر خلف وعدههای زیاد معشوق شکایت دارد و از او میخواهد که یکبار هم که شده وفاداری کند. شاعر میگوید هر روز به یاد معشوق است و از او میخواهد که به یاد او باشد. همچنین از او میخواهد که خوی ناپسند خود را کنار بگذارد و به او نزدیکتر شود. در نهایت، سعدی به این نکته اشاره میکند که در مواجهه با مشکلات و دشواریهای رابطه، باید صبور بود و سعی کرد از محبت و دوستی دفاع کند، حتی اگر معشوق جفا کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آخَر نگهی به سوی ما کن
دردی به ارادتی دوا کن
بسیار خِلاف عهد کردی
آخَر به غلط یکی وفا کن
ما را تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
این قاعدهٔ خِلاف بگذار
وین خوی مُعانِدت رها کن
برخیز و در سرای در بند
بنشین و قبای بسته وا کن
آن را که هلاک میپسندی
روزی دو به خدمت آشنا کن
چون انس گرفت و مهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن
سعدی چو حریف ناگزیر است
تن در ده و چشم در قضا کن
شمشیر که میزند سپر باش
دشنام که میدهد دعا کن
زیبا نبود شکایت از دوست
زیبا همه روز گو جفا کن