تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
در این شعر، شاعر به شدت از دوری معشوق خود مینالد و میگوید که دلش توانایی تحمل فراق را ندارد. او از عشق خود به معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که حتی در حالی که جسمش زیر پاهای او قرار دارد، نمیتواند به زیباییهای او نگاه کند. خوابهایش پر از زلف معشوق است و این حالاتش نشاندهنده غم و پریشانی اوست. شاعر بیان میکند که زیبایی معشوقش فراتر از هر گل و گیاهی است و تنها راه حل برای دردش را دیدن جانان و فدای جان خود میداند. این شعر به موضوع عشق و درد فراق پرداخته و حسرت و longing را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
که ندارد دل من طاقت هجران دیدن
بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود
دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن
عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند
خویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن
تن به زیر قدمت خاک توان کرد ولیک
گرد بر گوشه نعلین تو نتوان دیدن
هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب
تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن
با وجود رخ و بالای تو کوته نظریست
در گلستان شدن و سرو خرامان دیدن
گر بر این چاه زنخدان تو ره بردی خضر
بی نیاز آمدی از چشمه حیوان دیدن
هر دل سوخته کاندر خم زلف تو فتاد
گوی از آن به نتوان در خم چوگان دیدن
آن چه از نرگس مخمور تو در چشم من است
برنخیزد به گل و لاله و ریحان دیدن
سعدیا حسرت بیهوده مخور دانی چیست
چارهٔ کار تو جان دادن و جانان دیدن