دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
این شعر درباره عشق و رنج های آن صحبت میکند. شاعر به ناتوانی خود در رسیدن به معشوق اشاره دارد و میگوید که اگرچه نمیتواند به او دست یابد، چارهای جز دیدن و حسرت خوردن ندارد. او بیان میکند که عشق مستلزم تحمل درد و تحمل جدایی است و انسان باید به وضع کنونیاش صبر کند. همچنین، او به این نکته میپردازد که عشق واقعی به تلاش و فداکاری نیاز دارد و در نهایت میگوید عشق، حتی اگر به دوری و فاصله منجر شود، ارزشمند است. شاعر به زیبایی معشوق و سختیهای عشق نیز اشاره میکند و نتیجه میگیرد که نگه داشتن نگاه از معشوق، هم سخت و هم ضروری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست با سرو روان چون نرسد در گردن
چارهای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آدمی را که طلب هست و توانایی نیست
صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
بند بر پای توقف چه کند گر نکند
شرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن
روی در خاک در دوست بباید مالید
چون میسر نشود روی به روی آوردن
نیم جانی چه بود تا ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل جانان نتوان آزردن
سهل باشد سخن سخت که خوبان گویند
جور شیریندهنان تلخ نباشد بردن
هیچ شک مینکنم کآهوی مشکین تتار
شرم دارد ز تو مشکینخط آهوگردن
روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن
سعدیا دیده نگه داشتن از صورت خوب
نه چنان است که دل دادن و جان پروردن