گر متصور شدی، با تو در آمیختن
حیف نبودی وجود، در قدمت ریختن
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و ارتباط عاطفی پرداخته است. او بیان میکند که تنها تصور نزدیک شدن به معشوق نمیتواند کافی باشد و عشق واقعی نیازمند عمق و احساسی عمیقتر است. شاعر از درد عشق و مشکلات ناشی از آن سخن میگوید و اشاره میکند که عشق واقعی پیچیدگیهای خاص خود را دارد و نمیتوان آن را با رفت و آمد سادهای همچون بستن و گسستن تعریف کرد. همچنین، او در مورد احساساتی مانند اشک و آتش بیان میکند که در مقابل معشوق، به نظر حقیری میآید. در نهایت، شاعر به دوستی و ارتباطات انسانی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که در ارتباط با دوستان، باید با شیرینی و خوشگویی رفتار کرد. به طور کلی، شعر دربارهء چالشها و زیباییهای عشق و دوستی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر متصور شدی، با تو در آمیختن
حیف نبودی وجود، در قدمت ریختن
فکرت من در تو نیست، در قلمِ قدرتیست
کاو بتواند چنین، صورتی انگیختن
کیست که مرهم نهد، بر دل مجروح عشق؟
کهش نه مجال وقوف، نه رهِ بگریختن
داعیهٔ شوق نیست، رفتن و باز آمدن
قاعدهٔ مهر نیست، بستن و بگسیختن
آبِ روان سرشک، وآتش سوزانِ آه
پیش تو باد است و خاک، بر سر خود بیختن
هر که به شب شمعوار در نظر شاهدیست
باک ندارد به روز، کشتن و آویختن
خوی تو با دوستان، تلخ سخن گفتن است
چارهٔ سعدی حدیث با شکر آمیختن