گر غصهٔ روزگار گویم
بس قصهٔ بیشمار گویم
سعدی در این شعر به بیان غصهها و دردهای خود در مورد روزگار میپردازد. او میگوید که اگر بخواهد از غمها و قصههای زندگیاش بگوید، نیاز به زمان زیادی خواهد داشت. چشم او از حال دلش حکایت میکند و نه از روی اختیار. او از سوختن دل یارانش در فراق معشوق میگوید و اشک مرغانی را که به خاطر جدایی نوبهار مینالد، به تصویر میکشد. همچنین حسرت دوستانی را دارد که نمیتوانند درد دل او را بشنوند و در نهایت، او در حق خود و دل بیقرارش از این درد و غصهها سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر غصهٔ روزگار گویم
بس قصهٔ بیشمار گویم
یک عمر هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم
بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم
مرغان چمن فغان برآرند
گر فرقت نوبهار گویم
یاران صبوحیم کجایند
تا درد دل خمار گویم
کس نیست که دل سوی من آرد
تا غصهٔ روزگار گویم
درد دل بیقرار سعدی
هم با دل بیقرار گویم