ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
این غزل که در عین ایجاز بسیار نغز و عمیق است را میتوان «مرامنامه ی عشق در شعر سعدی» دانست. آنچه از سیمای یک عاشق در غزل سعدی سراغ داریم در این شعر بی نظیر بصورت خلاصه و مجمل بیان شده است. از نظر سعدی، عاشق به مقام «بی خودی» رسیده و از خود نه نامی دارد و نه نشانی و هرچه دارد همه از معشوق است چنانکه گویی عاشق بنده و مملوک است و معشوق مالک و ارباب. در ابیات سوم تا پنجم، خداوندگار سخن این حال را چنان به زیباترین و شیواترین کلام بیان کرده است که شرح همین سه بیت ( که جزء به جزء از تعالیم اسلامی برگرفته شده است) خود کتابی مفصل است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
تنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بیوجودِ صحبتِ یار
همه عالم به هیچ نستانیم
تَرکِ جانِ عزیز بتوان گفت
تَرکِ یارِ عزیز نتوانیم