غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مرا تا نقره باشد می‌فشانم

تو را تا بوسه باشد می‌ستانم

۲

و گر فردا به زندان می‌برندم

به نقد این ساعت اندر بوستانم

۳

جهان بگذار تا بر من سر آید

که کام دل تو بودی از جهانم

۴

چه دامن‌های گل باشد در این باغ

اگر چیزی نگوید باغبانم

۵

نمی‌دانستم از بخت همایون

که سیمرغی فتد در آشیانم

۶

تو عشق آموختی در شهر ما را

بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم

۷

سخن‌ها دارم از دست تو در دل

ولیکن در حضورت بی زبانم

۸

بگویم تا بداند دشمن و دوست

که من مستی و مستوری ندانم

۹

مگو سعدی مراد خویش برداشت

اگر تو سنگدلی من مهربانم

۱۰

اگر تو سرو سیمین‌تن بر آنی

که از پیشم برانی من بر آنم

۱۱

که تا باشم خیالت می‌پرستم

و گر رفتم سلامت می‌رسانم

بازگشت به سروده‌های سعدی