مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
شاعر در این شعر از عشق و علاقهاش به معشوق صحبت میکند. او میگوید که تا زمانی که معشوقش در زندگیاش هست، همواره خوشحال و سرمست خواهد بود. حتی اگر روزی به زندان برود، از لحظههای خوب با معشوقش در بوستان لذت خواهد برد. او به زیبایی و لطافت باغ و گلها اشاره میکند و از بخت خوبش برای داشتن عشق صحبت میکند. شاعر به معشوقش میگوید که عشق را در شهر او آموخته و در دلش از او سخنها دارد، اما در حضور او نمیتواند همه احساساتش را بیان کند. او برای نشان دادن عمق عشقش به معشوق میگوید که اگر بیمحابا از او دور شود، باز هم او را در خیال خواهد پرستید و سلامتیاش را آرزو خواهد کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا به زندان میبرندم
به نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
چه دامنهای گل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانم
نمیدانستم از بخت همایون
که سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد خویش برداشت
اگر تو سنگدلی من مهربانم
اگر تو سرو سیمینتن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم
که تا باشم خیالت میپرستم
و گر رفتم سلامت میرسانم