سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
این غزل درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از عمق دردی سخن میگوید که نمیتواند آن را به زبان آورد، اما چهرهاش از حال درونش خبر میدهد. او میگوید که در اغلب اوقات حتی نیازی به بیان احساساتش نیست زیرا وضعیت او به وضوح مشخص است. شاعر به این نکته اشاره میکند که علاقهاش به معشوقش آنقدر عمیق است که از دنیا و آخرت غافل است و تنها به دیدار معشوق میاندیشد. او از قدرت عشق و دیوانگیاش سخن میگوید و میخواهد که معشوق نگاهی به او بیندازد. شاعر احساس غربت دارد و در عین حال دلخوش به صبوری است. او مجذوب معشوقشده و در فکر است تا زمانی که جانش به جانان برسد. در نهایت، شاعر از عبور عمرش و نزدیک شدن به پایان زندگیاش سخن میگوید و نشان میدهد که به عشق خود بسیار پایبند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم