ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
این شعر از سعدی به احساس عمیق عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر از محبوبش بهعنوان مرهم دردها و مونس روحش یاد میکند و از دوری او رنج میکشد. او نمیتواند از محبتش جدا شود و این جدایی را برایش غیرقابل تحمل میداند. شاعر احساس میکند که بدون محبوبش در زندان است و نمیداند چگونه به او نزدیک شود. او از این که روزی سزاوار محبت او بوده، ابراز شادی میکند و روز دیگر خود را بهعنوان سروری میبیند که به عشقش وابسته است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که صبرش در برابر عشق و دلتنگی ناتوان است و آرزو میکند که جانش در دستش بود تا عشقش را ابراز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
آن درّ دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم