آن دوست که من دارم، وآن یار که من دانم
شیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
این شعر درباره عشق و شوق به محبوب است. شاعر از درد و رنج خود در فراق محبوب میگوید و احساسات عمیق و متناقضی را بیان میکند. او از زیبایی و دلآرایی محبوبش میستاید و میگوید که بدون او هیچ نمیماند. همچنین، عشق را به آتش تشبیه میکند که او را سوزانده و داغ کرده است. شاعر با وجود مشکلات و ناملایمات، صبر میکند و همچنان به عشق و محبت خود ادامه میدهد. در پایان، او حتی برای جان محبوب حاضر است تا جان خود را فدای عشق کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن دوست که من دارم، وآن یار که من دانم
شیریندهنی دارد، دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من، کآن شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت! مجموعهٔ زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم، خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم، وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی، من بندهٔ فرمانم
ای خوبتر از لیلی! بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند، در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن، گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم، گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم، در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم، در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل، پایی ز پیات در گِل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همی نالم، وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از نالهٔ پنهانم
بینی که چه گرم آتش، در سوخته میگیرد؟
تو گرمتری زآتش، من سوختهتر ز آنم
گویند «مکن سعدی! جان در سر این سودا»
گر جان برود شاید، من زنده به جانانم