غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۱

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم

اول کسی که لاف محبت زند منم

۲

گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست

گو سر قبول کن که به پایش درافکنم

۳

امکان دیده بستنم از روی دوست نیست

اولیتر آن که گوش نصیحت بیاکنم

۴

آورده‌اند صحبت خوبان که آتش است

بر من به نیم جو که بسوزند خرمنم

۵

من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد

در قید او که یاد نیاید نشیمنم

۶

دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم

برگیرم آستین برود تا به دامنم

۷

گر پیرهن به در کنم از شخص ناتوان

بینی که زیر جامه خیالیست یا تنم

۸

شرط است احتمال جفاهای دشمنان

چون دل نمی‌دهد که دل از دوست برکنم

۹

دردی‌نبوده را چه تفاوت کند که من

بیچاره درد می‌خورم و نعره می‌زنم

۱۰

بر تخت جم پدید نیاید شب دراز

من دانم این حدیث که در چاه بیژنم

۱۱

گویند سعدیا مکن از عشق توبه کن

مشکل توانم و نتوانم که نشکنم

بازگشت به سروده‌های سعدی