تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
شاعر در این غزل از عشق عمیق و شوق و درد جدایی صحبت میکند. او ابراز میکند که در حالی که به محبوبش فکر میکند، از خود بیخبر است و تمام وجودش تحت تأثیر او قرار دارد. احساس میکند که به خاطر عشقش، تمام رنجها و تضادها را باید تحمل کند و هیچکس نمیتواند او را از این عشق دور کند. شاعر به رقیب هشدار میدهد که جنگ وآشوب نکند چرا که او نمیتواند از عشقش دست بکشد. او با اشاره به سختیهایی که بر دوش دارد، هر نوع جفا و ناراحتی را با دلی شکیبا تحمل میکند و همچنان به عشقش وفادار میماند. در انتها، شاعر به شیرینی کلام معشوقش اشاره میکند و میگوید که نام او همیشه بر زبانش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق
که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم
ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی
برکَنم دیده که من دیده از او برنکَنم
خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم
در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غمش افسانه آن انجمنم
برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت
من نه آنم که توانم که از او برشکنم
گر همین سوز رود با من مسکین در گور
خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم
گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست
که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم
مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند
گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم
شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر
من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا
این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم