در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
در این شعر، شاعر از عشق و آرزوی وصال معشوق صحبت میکند که همانا خداوند است. او بیان میکند که در لحظه مرگش، آرزوی محبوب را در قلب دارد و امیدوار است که در قیامت نیز به جستجوی او برود. او در مجمعی که شاهدان حضور دارند، تنها به دنبال نگاه معشوق است و حتی اگر هزار سال در خواب باشد، به یاد او بیدار خواهد شد. شاعر میگوید که نه بهشت را میخواهد و نه جمال حور، بلکه تنها میخواهد به سوی محبوبش برود. همچنین، او اعتقاد دارد که حتی سفرهای دشوار هم با یادخدای محبوب آسان است و هرگز به بیراهه نخواهد رفت و تباه نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم