یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم
زان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم
این شعر به احساسات عاشقانه و دردهای شاعر اشاره دارد. شاعر از عشق خود به محبوب مینویسد و از فراز و نشیبهای عشق صحبت میکند. او به سرنوشت خود در این عشق میپردازد و اعلام میکند که دیگر به راههای پرهیز و توبه برنخواهد گشت. عشق او به محبوبش آنقدر عمیق است که حتی اگر به دوزخ هم برود، حاضر نیست از کنار او دور شود. در نهایت، شاعر اعلام میکند که یاد محبوبش چنان قوی است که دیگر نمیتواند با هیچکس دیگری ارتباط برقرار کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم
زان دو لبِ شیرینت، صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری، اینَک من و اینَک سر
ور راه وفا داری، جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم، کز عشق تو باطل شد
مِنبَعد بدان شرطم، کز توبه بپرهیزم
سیمِ دل مسکینم، در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی، بیفایده میبیزم
در شهر به رسوایی، دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد، تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی، چون قیس بنیعامر
فرهاد لب شیرین، چون خسرو پرویزم
گفتی «به غمم بنشین یا از سر جان برخیز»
فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم
گر بیتو بود جنت، بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ، در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی، در شعر نمیگنجد
چون دوست، یگانه شد، با غیر نیامیزم