از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
شاعر در این اشعار به بیان احساسات و درد عشق خود میپردازد. او به معشوق میگوید که از روی مصلحت به او نمیپردازد و همچون پروانهای در آتش عشق میسوزد. از معشوق میخواهد که اگر توانایی دارد، امروز دل او را جستجو کند وگرنه در جستجوی او ناکام خواهد ماند. شاعر به این نکته اشاره میکند که باور ندارد کسی بتواند او را سیراب کند یا به راحتی از عشق او دست بکشد. او مانند چنگی است که تسلیم و بیچون و چرا در برابر خواستههای معشوق است. اگرچه ممکن است به او آسیب برسد، اما او همچنان خود را به عنوان یک عاشق و دیوانه معرفی میکند و از درد عشقش به طبیب شکایت میکند. طبیب نیز تنها میگوید که این درد عشق است و نمیداند چگونه درمانش کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم
گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشم است به فکرت بازم
گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشق است ندانم که چه درمان سازم