گر من ز محبتت بمیرم
دامن به قیامتت بگیرم
در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی به معشوق خود صحبت میکند. او بیان میکند که در صورت مرگ از محبت معشوق، به یقه قیامت او میچسبد و از دنیا و آخرت فرار نمیکند. شاعر خود را فقیر و بیکس معرفی میکند و میگوید که از دوستی معشوق نمیتواند چشمپوشی کند. او تقاضا میکند که اگر به او بیتوجهی شود، او را رها نکنند و از لذتش بهرهمند شود. در نهایت، شاعر ابراز میکند که معشوقش در دل و ذهنش همیشه حضور دارد و از دوری او رنج میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر من ز محبتت بمیرم
دامن به قیامتت بگیرم
از دنیی و آخرت گزیر است
وز صحبت دوست ناگزیرم
ای مرهم ریش دردمندان
درمان دگر نمیپذیرم
آن کس که به جز تو کس ندارد
در هر دو جهان من آن فقیرم
ای محتسب از جوان چه خواهی؟
من توبه نمیکنم که پیرم
یک روز کمان ابروانش
میبوسم و گو «بزن به تیرم»
ای باد بهار عنبرینبوی
در پای لطافت تو میرم
چون میگذری به خاک شیراز
گو «من به فلان زمین اسیرم»
در خواب نمیروم که بیدوست
پهلو نه خوش است بر حریرم
ای مونس روزگار سعدی
رفتی و نرفتی از ضمیرم