باز از شراب دوشین، در سر خمار دارم
وز باغِ وصلِ جانان، گل در کنار دارم
شاعر در این شعر از عشق و شوق شربت محبت سخن میگوید. او از حالاتی چون سرخوشی و خمار بودن یاد میکند و به عشق خود اشاره میکند که در وجودش احساس میشود. از ساقی میخواهد که جامی بیاورد زیرا توبه و زهد را کنار گذاشته و به عشق روی آورده است. شاعر به کدورتهای زندگی و غبار ناشی از آن اشاره میکند و از نقش و نگار دل سخن میگوید که به خاطر عشقش در آن حک شده است. او از مجروحیت و دلتنگی خود به خاطر جدایی معشوقش میگوید و به دنبال بازگشت اوست. در پایان، شاعر به تأثیر عمیق عشق بر وجودش و احساس خمار بودنش اشاره میکند که تا پایان عمر با اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز از شراب دوشین، در سر خمار دارم
وز باغِ وصلِ جانان، گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم
ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم
سیلابِ نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچهٔ دل، نقش و نگار دارم
موسیِ طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم
رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نیمجانی بهر نثار دارم
چندم به سر دوانی پرگاروار گِردت؟
سرگشتهام ولیکن، پای، استوار دارم
عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم؟
زآن می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم