نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق میگوید و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند او را از یاد معشوقش بازدارد. او به شدت تحت تاثیر عشق قرار گرفته و حتی نصایح و نصایح دیگران نیز اثری بر او ندارد. شاعر به این باور است که هیچ شری یا مشکلی نمیتواند او را از عشق محبوبش دور کند و به هیچ چیز دیگری نمیاندیشد. او احساس میکند که در برابر عشق به معشوقش آسیبپذیر است و نمیتواند به دیگری فکر کند. در نهایت، دعوت به درک پریشانی خود میکند و میگوید که دلیل پریشانیاش فقط عشق به معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردهست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تأمل او خیره میشود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم