آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود به خاطر جدایی از معشوق سخن میگوید. او به شدت مشتاق و پریشان است و با رفتن معشوق، زندگیاش بیمعنا و خالی میشود. در غیاب او، امید به وصال و یاد او، به شدت اذیتش میکند و شبها در گلزار بدون خواب میگذرانند. شاعر همچنین به یادآوری میکند که حتی در سختیها و مشکلات همواره در فکر معشوق بوده و از دوری او رنج میبرد. او به این موضوع اشاره میکند که همه وعدههای معشوق شکسته شده و او هنوز بر سر پیمان خود ایستاده است. در مجموع، شعر احساس عمیق جدایی، عشق و وفاداری را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم