من با تو نه مرد پنجه بودم
افکندم و مردی آزمودم
در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که با این که در ابتدا شک و تردید داشته، ولی بعد از امتحان عشق و فداکاری، به عشق خود پی برده است. او از دلسوزی و محبتش به معشوق میگوید و ابراز میکند که حتی اگر سرش برود، باز هم جان خود را فدای پای معشوق خواهد کرد. شاعر به شدت به عشقش وابسته است و معتقد است که مرگ اجتنابناپذیر است، اما محبتش به معشوق همیشگی خواهد بود. در نهایت، او با اشتیاقی عمیق از امید به وصال دوباره با معشوق میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من با تو نه مرد پنجه بودم
افکندم و مردی آزمودم
دیدم دل خاص و عام بردی
من نیز دلاوری نمودم
در حلقه کارزارم انداخت
آن نیزه که حلقه میربودم
انگشتنمای خلق بودم
و انگشت به هیچ برنسودم
عیب دگران نگویم این بار
کاندر حق خویشتن شنودم
گفتم که برآرم از تو فریاد
فریاد که نشنوی چه سودم
از چشم عنایتم مینداز
کاول به تو چشم برگشودم
گر سر برود فدای پایت
مرگ آمدنیست دیر و زودم
امروز چنانم از محبت
کآتش به فلک رسید و دودم
وان روز که سر برآرم از خاک
مشتاق تو همچنان که بودم