از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود نسبت به عشق و محبوبش اشاره میکند. او از ورود به دنیایی جدید و رهایی از خود صحبت میکند. گوشش به دنبال خبری از دوستش است و وقتی صاحب خبر میآید، او بیخبر میشود. شاعر با تشبیه خود به شبنم که در برابر آفتاب میافتد، به شدت عشقش اشاره میکند. او میخواهد محبوبش را ببیند تا درد اشتیاقش آرام گیرد، اما همچنان بیشتر مشتاق و معذب میشود. با وجود تلاش برای نزدیک شدن، او احساس میکند که به اسیری در عشق تبدیل شده و در نهایت، عشق او را از درون تغییر میدهد. شاعر در انتها به تحولی دیگر از عشق اشاره میکند که موجب تغییر در وجودش میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم