هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
همی برابرم آید خیال روی تو هر دم
شاعر در این شعر از تعهداتش نسبت به عشق سخن میگوید، با این حال به وضوح نشان میدهد که عشق او را دائما به خود میکشاند. او تلاش میکند که احساساتش را پنهان کند، اما چهرهاش و اشکهایش نشاندهندهی ناراحتیاش هستند. شاعر در برخورد با زیبایی عشق، صبرش را از دست میدهد و از سختیهایی که در این مسیر تجربه کرده، گلایه میکند. او به نصیحتهای دیگران درباره صبوری اهمیت نمیدهد و زمان را در انتظار محبوبش بیمعنا میبیند. عشق برای او چنان عمیق است که زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده و حتی با وجود درد و دل، به محبوبش وفادار مانده است. در نهایت، او با صراحت میگوید که اگرچه در این مسیر رنج میبرد، اما نمیتواند از عشق مادامالعمرش دست بردارد و مرگ را هم در برابر این عشق بیمعنا میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
همی برابرم آید خیال روی تو هر دم
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت
که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم
به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم
گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم
بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه
که من حکایت دیدار دوست درننوردم
هر آن کسم که نصیحت همیکند به صبوری
به هرزه باد هوا میدمد بر آهن سردم
به چشمهای تو دانم که تا ز چشم برفتی
به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم
نه روز میبشمردم در انتظار جمالت
که روز هجر تو را خود ز عمر مینشمردم
چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد
به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم
من از کمند تو اول چو وحش میبرمیدم
کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد
گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم