عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
در این شعر، شاعر از عشق و درد دل خود سخن میگوید. او به معشوقهاش میگوید که از حال او بیخبر است و نمیتواند غمهایش را با او در میان بگذارد. شاعر به عهدی که با معشوق بسته اشاره میکند و میگوید که اگر در این عشق ناکام بماند، خود را بیمرد میداند. او از عشقش به معشوق میگوید و میطلبد که معشوق او را به حال خود رها کند. در نهایت، شاعر در طلب وضوح و عدالت است و میخواهد بگوید که چه گناهی از او سر زده که دلش را آزرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بیخبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
راست خواهی تو مرا شیفته میگردانی
گرد عالم به چنین روز نه من میگردم
خاک نعلین تو ای دوست نمییارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم