من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستم
تو به یک جرعهٔ دیگر ببری از دستم
در این شعر، شاعر (سعدی) از عشق و شوق خود به معشوق سخن میگوید. او میگوید که به خاطر عشقش مست شده و هر جرعهای که از معشوق بنوشد، او را بیشتر به خود وابسته میکند. شاعر خود را غلام معشوق میداند و تأکید میکند که هیچگاه عشقش را از دست نخواهد داد. او به تنهایی و نشستن در گوشهها عادت کرده، اما به خاطر معشوق همیشه آماده است که برخیزد. در نهایت، او ابراز میکند که نمیتواند از معشوق جدا شود و هرگز به دنبال دل نخواهد رفت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من خود ای ساقی! از این شوق که دارم، مستم
تو به یک جرعهٔ دیگر ببری از دستم
هر چه کوتهنظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حقِ مِهر و وفایی که میان من و توست
که نه مِهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گِل من، در دل من، مهر تو بود
با خود آوردم از آن جا، نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکن
با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دائما عادت من گوشه نشستن بودی
تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست
تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل
نروم باز گر این بار که رفتم جستم