من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
این شعر بیانگر احساس عمیق دلبستگی و وابستگی شاعر به دوست و محبوبش است. شاعر از تنهایی و بیقراری خود مینالد و میگوید که حتی اگر جسمش ضعیف شده و عقلش از دست رفته باشد، عشقش به دوست همچنان پابرجاست. او انتظار دارد که محبوبش در کنار او باشد و به یادآوری میپردازد که زندگیاش تنها در ارتباط با این دوست معنایی دارد. شاعر از بیوفایی دیگران شکایت کرده و در نهایت به این نتیجه میرسد که آرزوی او فقط دیدن دوستش و مرگ در کنار اوست. در کل، شعر تجسمی از عشق و وفاداری به محبوب و پرهیز از دنیای مادی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی
وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانه
که گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان
وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم
دگر ره پای میبندد وفای عهد اصحابم
نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما را
الا ار دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم
زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزم
بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد
دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم