شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
شاعر در این شعر به موضوع عشق و زیبایی میپردازد و به حسرت و شوق دیدار محبوب اشاره میکند. او به شبهای نشستن در کنار یاران و مجالس خوشی اشاره میکند که همگی گذرا هستند. در این فضا، مسالهی دوست داشتن و رنج ناشی از دوری از محبوب به چشم میخورد. شاعر میگوید که اگر کسی درک نکرده باشد، مانند کسی است که از آتش دور باشد و نمیداند سوز عشق چیست. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در عشق باید از نام و ننگ گذشت و فقط به احساسات واقعی توجه داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام
مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت
شاهد ما برقرار مجلس ما بر دوام
بلبل باغ سرای صبح نشان میدهد
وز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام
ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندر اوست
هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
خواهیام آزاد کن خواه قویتر ببند
مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام
هر که در آتش نرفت بیخبر از سوز ماست
سوخته داند که چیست پختن سودای خام
اولم اندیشه بود تا نشود نام زشت
فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام
سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه شد؟
مرد ره عشق نیست کهاش غم ننگ است و نام