وقتها یک دم برآسودی تنم
قال مولايَ لِطَرفي لا تَنَم
این شعر به موضوعات عشق و دوستی پرداخته و نشان میدهد که عشق و شوق به محبوب، احساسات عمیقی را در دل شاعر ایجاد میکند. شاعر در عین بیان مشکلات و چالشهایی که در مسیر عشق با آنها روبروست، بر وفاداری و سپاسگزاری خود به محبوب تاکید میکند. او به حسرت و دردهایی که از گذشته به دوش میکشد اشاره میکند و عشق را به عنوان نیرویی قوی و حاکم بر زندگیاش معرفی مینماید. به طور کلی، شعر شعور عمیق انسانی و ناپایداری عشق را در کنار درد و شادیهای آن به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
وقتها یک دم برآسودی تنم
قال مولايَ لِطَرفي لا تَنَم
اِسْقیاني و دَعاني؛ أَفْتَضِح
عشق و مستوری نیامیزد به هم
ما به مسکینی سلاح انداختیم
لا تَحِلُّوا قَتْلَ مَن أَلْقَی السَّلَم
یا غریبَ الْحُسْنِ، رِفْقاً بِالْغَریب
خون درویشان مریز ای محتشم
گر نکردهستی به خونم پنجه تیز
ما لِذاکَ الْکَفِّ مَخْضوباً بِدَم؟
قَدْ مَلَکْتَ الْقَلبَ مُلْکاً دائماً
خواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
گر بخوانی ور برانی بندهایم
لا أُبالي؛ إِنْ دَعا لی أَو شَتَم
یا قَضیبَ الْبانِ! ما هذا الْوُقوف؟
گر خلاف سرو میخواهی، بِچَم
عمرها پرهیز میکردم ز عشق
ما حَسِبْتُ الْآنَ إِلّا قَدْ هَجَم
خَلِّیاني؛ نَحوَ منظوري أَقِفْ
تا چو شمع از سر بسوزم تا قدم
در ازل رفتهست ما را دوستی
لا تَخونوني؛ فَعَهدي ما انْصَرَم
بَذلُ روحي فیکَ أَمرٌ هَیِّنٌ
خود چه باشد در کف حاتم درم؟!
بندهام تا زندهام بی زینهار
لَمْ أَزَلْ عَبداً و أَوصالي رِمَم
شَنْعةُ الْعَذّالِ عِندي لَمْ تُفِدْ
کز ازل بر من کشیدند این رقم
گر بنالم وقتی از زخمی قدیم
لا تَلوموني؛ فَجُرْحي ما الْتَحَم
إِنْ تُرِدْ مَحْوَ الْبَرایا، فَانْکَشِفْ
تا وجود خلق ریزی در عدم
عقل و صبر از من چه میجویی که عشق
کُلَّما أَسَّسْتُ بُنیاناً هَدَم
أَنتَ في قلبي؛ أَ لَمْ تَعْلَمْ بِهِ؟
کز نصیحتکن نمیبیند اَلَم
سعدیا جان صرف کن در پای دوست
إنَّ غایاتِ الْأَماني تُغْتَنَم