جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، سعدی، به توصیف زیباییهای انسانی و محبت میپردازد. شاعر با ستایش از محبوبش میگوید که وجود او در جهان همچون خورشید درخشان است و او را به نیکیهایش توصیف میکند. او به عشق و علاقهاش ابراز میکند، از چشمان محبوبش امید دارد که وفا کند و از او میخواهد نگاهی به او بیفکند. شاعر به تناقضات احساسات انسانی اشاره میکند، با تلخیها و شیرینیها در روابط دوستان و محبوبان. همچنین به درد و رنجی که در دلش وجود دارد، اشاره کرده و بیان میکند که رفتارهای نیک و بد در دوستیها امری طبیعی است. در نهایت، با یک ناله از گرفتاری های انسانی ابراز تاسف میکند و از دردی که بر دوش میکشد، مینالد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان
وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر
میبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
چندان که میبینم جفا امّید میدارم وفا
چشمانت میگویند «لا» ابروت میگوید «نعم»
آخر نگاهی بازکن وآن گه عتاب آغاز کن
چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر
با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم
خار است و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آن
سهل است پیش دوستان از دوستان بردن ستم
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدرد
سلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم
میزد به شمشیر جفا میرفت و میگفت از قفا
سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم