من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
شاعر در این شعر از عشق و وفاداری صحبت میکند و به یک معشوق خطاب میکند. او میگوید که برای خدمت به معشوق ایستاده است، بیآنکه از پذیرفتن یا نپذیرفتن او نگرانی داشته باشد. عشق او را به درد و رنج انداخته و او از کمند عشق و زیباییهای معشوق سخن میگوید. شاعر اعتراف میکند که اگر معشوق به او بیوفایی کند، او هم از او ملامت نمیکند و خود را مقصر میداند، زیرا تحمل بار سنگین عشق برایش دشوار است. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق را نمیتوان با گفتن آموخت و تنها کسی که در ذاتش عشق وجود دارد، میتواند آن را درک کند. او از معشوق میخواهد که با محبت به او نگاه کند و در برابر غم عشق تسلیم نشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
نه دست با تو درآویختن، نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهد
به دوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گر چه بیوفا یاری
هزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خود است ار ملامت تو برم
که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
گر آن چه بر سر من میرود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یطول
ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مغسول
من از کجا و نصیحتکنان بیهدهگوی
حکیم را نرسد کدخدایی بهلول
طریق عشق به گفتن نمیتوان آموخت
مگر کسی که بود در طبیعتش مجبول
اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان
که گر به قهر برانی کجا شود مغلول؟
نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیر
سپر بیفکند از تیغ غمزه مسلول