بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم، لِمَنْ یقول؟
در این شعر، شاعر از ناکامیهای عشق و دلباختگی خود میگوید. او بیان میکند که هرچند به نصیحت دیگران گوش نمیدهد، اما در دلش عشق و اشتیاق وجود دارد. او از عشق و آرزوهایش سخن میگوید و تفاوت بین فکر و عمل را یادآوری میکند. شاعر همچنین به یار خود وفادار است و میگوید که تنها او برایش عزیز است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق بار سنگینی دارد و در این مسیر باید به تحمل مشکلات ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم، لِمَنْ یقول؟
تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شود عَقول
آخر نه دل به دل رود؟ انصاف من بده
چون است من به وصل تو مشتاق و تو مَلول؟
یک دم نمیرود که نه در خاطری ولیک
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وُصول
روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم
پروانه را چه حاجت پروانهٔ دخول؟
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
نَفْسی تَزولُ عاقبةَ الأَمرِ فی الهوی
یا مُنْیَتی و ذِکرُک فی النَّفسِ لایَزول
ما را به جز تو در همه عالم عزیز نیست
گر رد کنی بِضاعتِ مُزْجاة ور قبول
ای پیک نامهبر که خبر میبری به دوست
یالَیْت اگر به جای تو من بودمی رسول
دوران دهر و تجرِبتم سر سپید کرد
وز سر به در نمیرودم همچنان فُضول
سعدی چو پایبند شدی بار غم ببر
عیّار دست بسته نباشد مگر حَمول