چشم خدا بر تو ای بدیعشمایل!
یارِ من و شمعِ جمع و شاهِ قبایل!
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر به معشوق خود، که نماد زیبایی و جذابیت است، نگاهی عارفانه دارد و او را از هر وصفی فراتر میداند. عشق و شوق به معشوق در این شعر به قدری عمیق است که هیچ مانعی نمیتواند رابطه عاشق و معشوق را جدا کند. شاعر همچنین به بیمعنایی غمهایی چون داستان لیلی و مجنون اشاره میکند و میگوید که عشق او بر همه چیز دیگر غلبه کرده است. در پایان، شاعر خود را تحت تأثیر این عشق میبیند و از عقل و هشیاریاش میگذرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم خدا بر تو ای بدیعشمایل!
یارِ من و شمعِ جمع و شاهِ قبایل!
جلوهکنان میروی و باز میآیی
سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصهٔ لیلی مخوان و غصهٔ مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو میرفت و عارفان بشنیدند
هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سدِ سکندر نه مانع است و نه حایل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی، کَسم شفیع نباشد
ره به تو دانم، دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس، نه عاقلست، نه هشیار
عشق بچربید بر فنون فضایل