مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
شاعر در این قطعه از احساسات دردناک و ناامیدی خود سخن میگوید. او مانند بلبل از شکستن عهد و وفا توسط گل (دوستی) ناله میکند و از عدم امکان فرار از این مشکل ابراز ناتوانی میکند. شاعر به معشوق خود انتقاد میکند که چگونه میتواند عهدی را که با او بسته، بشکند و او را رها کند. در عین حال، احساس میکند که دلش با آن نگاهها جریحهدار شده و دردی عمیق را تحمل میکند. او بر این نکته تأکید میکند که وفا و عهد واقعی در میان دوستان باید پایدار بماند و چنین نمیتواند به سادگی شکسته شود. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد که به عمق احساسات او توجه کند و درک کند که محبتش به او فراتر از زیبایی ظاهری و فریبهای مادی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
خبر برید به بلبل که عهد میشکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تَحَوُّل
أَما أُخالِصُ وُدّی؟ أَلَم أُراعِکَ جَهدی؟
فَکیْفَ تَنقُضُ عَهدی؟ وَ فیمَ تَهجُرُنی؟ قُل!
اگر چه مالک رِقّی و پادشاه به حقی
هَمَت حلال نباشد ز خون بنده تَغافُل
مَنِ المُبَلِّغُ عَنّی إِلیٰ مُعَذِّبِ قلبی؟
إِذا جَرَحْتَ فُؤادی بِسَیْفِ لَحْظِک، فَاقْتُل
تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تَذَلُّل
لَأُوْضِحَنَّ بِسِرّی و لَو تَهَتَّکَ سِتْری
إذَا الْأَحِبَّةُ تَرضیٰ دَعِ اللَّوائِمَ تَعْذُل
وفا و عهد مَوَدَّت میان اهل ارادت
نه چون بقای شکوفهست و عشقبازی بلبل
تَمِیلُ بَینَ یَدَینا و لا تَمِیلُ إِلَینا
لَقَد شَدَدتَ عَلَینا، إِلامَ تَعقِدُ؟ فَاحْلُلْ
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل
فُتاتُ شَعرِکَ مِسکٌ إِنِ اتّخَذتُ عَبیراً
وَ حَشوُ ثَوبِکَ وردٌ و طِیبُ فِیک قَرَنفُل
تو خود تأمل سعدی نمیکنی که ببینی
که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل