هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دلِ خویش
در این شعر، شاعر احساس تنهایی و دلتنگی خود را بیان میکند. او میگوید هر کسی مشغول کار و خواستههای خود است، اما او به خاطر عشقش گرفتار شده است. او هرگز فکر نمیکرد که معشوقش به او نزدیک شود، ولی حالا که اینگونه شده، با غریبهها و رقبای خود دست و پنجه نرم میکند. درد جدایی همچنان او را میآزارد و آرزو دارد که کسی بر زخمهایش مرهم بگذارد. شاعر به این نکته تاکید میکند که عاشقان نمیتوانند از عشق دست بکشند و اینکه او حتی از دشمنانش نمیترسد، اما برخی از طبیعت بد انسانها باعث درد و رنجهایش میشود. او به معشوقش میگوید که حالا که به آرامش رسیده، باید بیخیال غمها و مشکلات باشد و به فکر خود باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دلِ خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم میسوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
تشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»
کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرامِ دلِ خویش رسیدی سعدی
مِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش
ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش