خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
در این شعر شاعر به انتقاد از خود و دیگران میپردازد. او به خطاهای خود اشاره میکند و میگوید که به وعدههای دوستان توجه نکرده و به حرفهای دشمنان توجه کرده است. احساساتی مانند عشق و الهام در او وجود دارد که نمیتواند نادیده بگیرد. او از نیکویی و زیبایی محبوبش سخن میگوید و تأکید میکند که روح و جانش در عشق او غرق شده است. شاعر همچنین به نصایح خردمندان گوش میدهد، اما گویی این نصایح او را از شادی و شور زندگی باز نمیدارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق و شور درونیاش هرگز خاموش نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
که گفت آن روی شهرآرای بنمای
دگربارش که بنمودی فراپوش
دل سنگینت آگاهی ندارد
که من چون دیگ رویین میزنم جوش
نمیبینم خلاص از دست فکرت
مگر کافتاده باشم مست و مدهوش
به ظاهر پند مردم مینیوشم
نهانم عشق میگوید که منیوش
مگر ساقی که بستانم ز دستش
مگر مطرب که بر قولش کنم گوش
مرا جامی بده وین جامه بستان
مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش
نشستم تا برون آیی خرامان
تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
تو در عالم نمیگنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنجی در آغوش
خردمندان نصیحت میکنندم
که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
ولیکن تا به چوگان میزنندش
دهل هرگز نخواهد بود خاموش