هر که هست التفات بر جانش
گو مزن لاف مهر جانانش
این شعر درباره درد و رنج عشق و وابستگی به محبوب است. شاعر میگوید که عشق و دلدادگی او را دچار مشکلات و رنجهای زیادی کرده و از اینرو از کسی کمک نمیخواهد، چرا که درد او تنها از طبیب خاص خود ناشی میشود. همچنین اشاره میکند که عاشق به رغم انتقاداتی که از سوی دیگران میبیند، نمیتواند از محبوب خود جدا شود. او بیان میکند که عقل و منطق در برابر عشق ناتوانند و عشق مستقل از آنها عمل میکند. در پایان، شاعر به اهمیت دوست و عشق در زندگی اشاره میکند و میگوید که بدون دوست، حتی داشتن همه چیز هم ارزشی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که هست التفات بر جانش
گو مزن لاف مهر جانانش
درد من بر من از طبیب من است
از که جویم دوا و درمانش
آن که سر در کمند وی دارد
نتوان رفت جز به فرمانش
چه کند بنده حقیر فقیر
که نباشد به امر سلطانش
ناگزیر است یار عاشق را
که ملامت کنند یارانش
وآن که در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش
گل به غایت رسید بگذارید
تا بنالد هزاردستانش
عقل را گر هزار حجت هست
عشق دعوی کند به بطلانش
هر که را نوبتی زدند این تیر
در جراحت بماند پیکانش
نالهای میکند چو گریه طفل
که ندانند درد پنهانش
سخن عشق زینهار مگوی
یا چو گفتی بیار برهانش
نرود هوشمند در آبی
تا نبیند نخست پایانش
سعدیا گر به یک دمت بیدوست
هر دو عالم دهند مستانش