دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و عشق خود را بیان میکند. او به سختی و دشواریهای عشق اشاره میکند و میگوید که هیچ کلامی قادر نیست عمق این احساسات را به تصویر بکشد. او از وفاداری و شدت عشق صحبت میکند و نشان میدهد که این عشق چقدر بر زندگیاش تأثیرگذار است. شاعر به این نکته هم اشاره دارد که حتی اگر درد و رنجی هم وجود داشته باشد، عشق او بر هر چیز دیگری غالب است و از این احساس نمیتواند فرار کند. در نهایت، عشق را به عنوان نیرویی میبیند که نمیتوان آن را نادیده گرفت و زندگیاش به شدت تحت تأثیر آن قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آهِ دریغ و آبِ چشم ارچه موافق مناند
آتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش