کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش
این شعر دربارهی عشق و زیباییهای آن صحبت میکند. شاعر از شیرینی و ناز دوست سخن میگوید و احساس عمیق خود را در رابطه با عشق و آرزوهایش بیان میکند. او به سختیهایی که در دل دارد اشاره میکند و نشان میدهد که حتی اگر در قفس هم باشد، روحیهاش را حفظ میکند. عشق او به قدری قوی است که دعا میکند حتی در برابر دشنامها، به خدمت بپردازد. در نهایت، او به غم خود و ناتوانی در فرار از آن اشاره میکند و درمییابد که هیچ چیز نمیتواند از زیباییهای عشق و محبت بکاهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش
مطرب ما را دردیست که خوش مینالد
مرغ عاشق طربانگیز بود آوازش
بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق
آبگینه نتواند که بپوشد رازش
مرغِ پرنده اگر در قفسی پیر شود
همچنان طبع فرامُش نکند پروازش
تا چه کردیم دگر باره که شیرینلب دوست
به سخن باز نمیباشد و چشم از نازش
من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
بنده خدمت بکند ور نکنند اعزازش
غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
آخر اکنون که بکشتی به کنار اندازش
خون سعدی کم از آن است که دست آلایی
ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش