ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
این شعر از سعدی، درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد و بیان میکند که هیچ راهی برای گریز از جذبه او وجود ندارد. او میگوید که عشق به معشوق، انسان را به زنجیر میکشد و بدون او روح و معنا ندارد. سعدی در این شعر از احساسات عاشقانه خود مینویسد و تأکید میکند که حتی اگر برای وصال هزینههای زیادی پرداخت شود، آنچه که به دست میآید بسیار ارزشمند است. او در نهایت به این نکته اشاره میکند که اگر معشوق از او بینیاز باشد، او همچنان به او نیاز دارد و بدون عشق او، زندگی بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
تا تو مصور شدی در دل یکتای من
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
عیب کنندم که چند در پی خوبان روی
چون نرود بندهوار هر که برندش اسیر
بسته زنجیر زلف زود نیابد خلاص
دیر برآید به جهد هر که فرو شد به قیر
چون تو بتی بگذرد سروقد سیمساق
هر که در او ننگرد مرده بود یا ضریر
گر نبرم ناز دوست کیست که مانند اوست
کبر کند بیخلاف هر که بود بینظیر
قامت زیبای سرو کاین همه وصفش کنند
هست به صورت بلند لیک به معنی قصیر
هر که طلبکار توست روی نتابد ز تیغ
وان که هوادار توست بازنگردد به تیر
بوسه دهم بندهوار بر قدمت ور سرم
در سر این میرود بیسر و پایی مگیر
سعدی اگر خون و مال صرف شود در وصال
آنت مقامی بزرگ اینت بهایی حقیر
گر تو ز ما فارغی وز همه کس بی نیاز
ما به تو مستظهریم وز همه عالم فقیر