از همه باشد به حقیقت گزیر
وز تو نباشد که نداری نظیر
این شعر دربارهٔ عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر میگوید که عشق او بینظیر و خاص است و نمیتوان بدون سختیهای زندگی به خوشی رسید. او به درجات مختلف عشق و احساسات خود اشاره میکند و میگوید که همه چیزش را وقف معشوق کرده است. همچنین از درد و رنجی که در این عشق تجربه میکند سخن میگوید و این احساسات را با تصاویری زیبا و عاطفی القا میکند. در نهایت، شاعر به زیباییهای عشق و نالههای دل خود اشاره میکند و میگوید که تنها کس دیگریست که میتواند درد او را درک کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از همه باشد به حقیقت گزیر
وز تو نباشد که نداری نظیر
مشرب شیرین نبود بیزحام
دعوت منعم نبود بیفقیر
آن عرق است از بدنت یا گلاب؟
آن نفس است از دهنت یا عبیر؟
بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
دل چه بوَد؟ جان که بدو زندهام
گو «بده، ای دوست!» که گویم «بگیر»
راحت جان باشد از آن قبضه، تیغ
مرهم دل باشد از آن جعبه، تیر
دردِ نهانی به که گویم؟ که نیست
باخبر از درد من الا خبیر
عیب کنندم که «چه دیدی در او؟»
کور نداند که چه بیند بصیر
چون نرود در پی صاحبکمند
آهوی بیچاره به گردن اسیر
هر که دل شیفته دارد چو من
بس که بگوید سخن دلپذیر
نالهٔ سعدی به چه دانی خوش است
بوی خوش آید چو بسوزد عبیر