غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۹

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ای صبر پای دار که پیمان شکست یار

کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار

۲

برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم

یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار

۳

در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر

لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار

۴

چون قامتم کمان‌صفت از غم خمیده دید

چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار

۵

سعدی به بندگیش کمر بسته‌ای ولیک

منت منه که طرفی از این برنبست یار

۶

اکنون که بی‌وفایی یارت درست شد

در دل شکن امید که پیمان شکست یار

بازگشت به سروده‌های سعدی