ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق سخن میگوید. او با صبر و استقامت خود میخواهد که بر وفای یار تکیه کند، اما یار او پیمان شکسته و او را ترک کرده است. شاعر از احساسات عمیق خود، از اشک و آتش دل سخن میگوید و میگوید که در غم عشق، امیدی به وفای یار ندارد. او در نهایت به نتیجه میرسد که یار به او وفا نکرده و دلش به خاطر این بیوفایی شکسته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار
در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر
لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار
چون قامتم کمانصفت از غم خمیده دید
چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
سعدی به بندگیش کمر بستهای ولیک
منت منه که طرفی از این برنبست یار
اکنون که بیوفایی یارت درست شد
در دل شکن امید که پیمان شکست یار