خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
چون نتواند کشید دست در آغوش یار
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او بیان میکند که عاشق، با وجود فاصله و دوری از معشوق، نمیتواند از عشق خود دل بکند و هر لحظه در آتش عشق میسوزد. او میگوید که اگر دیگران بتوانند با دیدار محبوب خود شکیبایی کنند، او هرگز نمیتواند در دل آتش عشق آرام بگیرد. شاعر از غم و اندوه ناشی از دوری میگوید و به امید و آرزو برای وصال معشوق اشاره میکند. همچنین، به عقل و فطرت انسانی و تنشهای درونیاش در مواجهه با عشق و غم اشاره میکند و در نهایت، عشق را به عنوان داغی از جانب پروردگار میداند که افتخار بزرگی برای بندگان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
چون نتواند کشید دست در آغوش یار
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست
من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
آتش آه است و دود میرودش تا به سقف
چشمه چشمست و موج میزندش بر کنار
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم
ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار
ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام
غمزدهای بر درست چون سگ اصحاب غار
این همه بار احتمال میکنم و میروم
اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار
ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش
گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار
تیغ جفا گر زنی ضربِ تو آسایشست
روی ترش گر کنی تلخِ تو شیرینگوار
سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود
فخر بود بنده را داغ خداوندگار