تو را سَریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای خود میپردازد. او میگوید که عاشقانهای که تجربه کرده، به گونهای است که هیچ چیز نمیتواند او را تسکین دهد. او از زیبایی معشوقهاش و دلتنگیهایش سخن میگوید و تأکید میکند که هر چه که از این عشق بگوید، نمیتواند به عمق احساسات او پی ببرد. در انتها به این نکته اشاره میکند که عشق او مانند شیر است که با وجود گذر زمان و تغییرات، همچنان شور و حرارت خود را حفظ کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو را سَریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
کدام دیده به روی تو باز شد، همه عمر
که آبِ دیده به رویش فرو نمیآید؟
جز این قَدَر نَتَوان گفت بر جمالِ تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
چه جور کز خمِ چوگانِ زلفِ مِشکینت
بر اوفتادهٔ مِسکین چو گو نمیآید؟
اگر هزار گزند آید از تو بر دلِ ریش
بد از منست که گویم نکو نمیآید
گر از حدیثِ تو کوته کنم زبانِ امید
که هیچ حاصل از این گفتوگو نمیآید
گمان بَرَند که در عودسوز سینهٔ من
بمُرد آتشِ معنی که بو نمیآید
چه عاشقست؟ که فریادِ دردناکش نیست
چه مجلسست؟ کز او های و هو نمیآید
به شیر بوْد مگر شورِ عشق، سعدی را
که پیر گشت و تغیّر در او نمیآید