آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
این شعر دربارهٔ عشق و حالاتی است که عاشق در آن قرار دارد. شاعر میگوید که عشق واقعی چیزی نیست که فقط از زبان بیان شود و عاشق حقیقی کسی است که از عمق وجود خود نسبت به معشوق احساس و روحیهاش را نشان میدهد. او به تلخی اشاره میکند که هر کسی در این مسیر دچار مشکل شود، شناختی از او باقی نمیماند. شاعر توصیه میکند که عاشق هرگز از سختیها و دردهای عشق فرار نکند و در برابر آنها به شجاعت رقص کند. او همچنین به پیوند عمیق روحیاش با معشوق اشاره میکند و میگوید که این ارتباط آنچنان عمیق است که هیچ شکایتی از او ندارد، بلکه فقط از شوق به زبان میآورد. در پایان، شاعر به احساس درونی خود اشاره میکند و میگوید که این همه فریاد بیدرد نیست و در حقیقت، آتشی در درونش وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان میآید
کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران میآید
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز
باز بر هم منه ار تیر و سنان میآید
عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقصکنان میآید
حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان میآید
کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست
کاین خدنگ از نظر خلق نهان میآید
اندرون با تو چنان انس گرفتهست مرا
که ملالم ز همه خلق جهان میآید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان میآید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن میآید