که برگذشت که بوی عبیر میآید؟
که میرود که چنین دلپذیر میآید؟
این شعر به توصیف زیبایی و جذبه یک معشوق میپردازد که با آمدنش حس محبت و شوق را در دل شاعر برمیانگیزد. شاعر با استفاده از تصاویر نمادین مانند یعقوب و یوسف، به دلتنگی و اشتیاق خود اشاره میکند. او دربارهٔ زخمهای عشق و سختیهای دیدن معشوق صحبت میکند و به زیبایی و جذابیت ظاهری معشوق اشاره میکند که حتی چالشها و مشکلات را تحتالشعاع قرار میدهد. در نهایت، شاعر از اثرات صدا و نالهها در جامعه میگوید و به حس مشترک انسانها در احساس عشق و غم اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
که برگذشت که بوی عبیر میآید؟
که میرود که چنین دلپذیر میآید؟
نشان یوسفِ گمکرده میدهد یعقوب
مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید؟
ز دست رفتم و بیدیدگان نمیدانند
که زخمهای نظر بر بصیر میآید
همی خرامد و عقلم به طبع میگوید
«نظر بدوز که آن بینظیر میآید»
جمال کعبه چنان میدواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر میآید
نه آن چنان به تو مشغولم، ای بهشتیرو
که یاد خویشتنم در ضمیر میآید
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر میآید
هزار جامهٔ معنی که من براندازم
به قامتی که تو داری قصیر میآید
به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت
که رحمتی مگرش بر اسیر میآید
رسید نالهٔ سعدی به هر که در آفاق
هم آتشی زدهای تا نفیر میآید