اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید
جان رفتهست که با قالب مشتاق آید
این شعر به زیبایی عشق و انتظار را بیان میکند. شاعر از معشوقش که وعده شکسته، گلهمند است و میگوید که اگر آن معشوق با وعدهاش بیاید، جانش را از دست خواهد داد. او میگوید که هر شب، روزی به خاطر جمال معشوقش روشن میشود و همه غمها را با امید به تریاقی برای دردها پیش بینی میکند. شاعر به بندگی خود اشاره میکند و از خداوندی با اخلاق نیکو و سیرت خوب میخواهد. زیبایی معشوقش چنان است که حتی اگر همه زیبارویان جمع شوند، جمال او برتر است. او عشق را به بخل و احسان دیگران ترجیح میدهد و نگران است که شرافت معشوقش در صورت رفتن محو شود. در نهایت، شاعر میگوید که عشق واقعی نیاز به فداکاری دارد و کسی که حاضر به جانفشانی نیست، شایسته عشق نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید
جان رفتهست که با قالب مشتاق آید
همه شبهای جهان روز کند طلعت او
گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید
هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
بندگی هیچ نکردیم و طمع میداریم
که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید
گر همه صورت خوبان جهان جمع کنند
روی زیبای تو دیباچه اوراق آید
دیگری گر همه احسان کند از من بخل است
وز تو مطبوع بود گر همه احراق آید
سرو از آن پای گرفتهست به یک جای مقیم
که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید
بی تو گر باد صبا میزندم بر دل ریش
همچنان است که آتش که به حراق آید
گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم
تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید
سعدیا هر که ندارد سر جانافشانی
مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید