به کوی لالهرخان هر که عشقباز آید
امید نیست که دیگر به عقل بازآید
این شعر درباره عشق و عشقورزی است که به دنیای عرفان و معنویت اشاره دارد. شاعر میگوید هر کس به دنیای عشق وارد شود، دیگر نمیتواند به عقل و منطق بازگردد. او از قهر و جدایی صحبت میکند و به حالت خود اشاره میکند که در جمع دلدادگان، تنها درد و رنج میبیند. شاعر از زیبایی و مقام والای محبوبش میگوید و چقدر برایش ارزشمند است. او در نهایت از محبت و شیرینی عشق صحبت میکند، هرچند که در پس آن درد و رنج نیز نهفته است. در کل، شعر بیانگر عشق عمیق و دردناک و زیباییهای آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به کوی لالهرخان هر که عشقباز آید
امید نیست که دیگر به عقل بازآید
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش تا به چنگ باز آید
ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست
که گر ببیند زندیق در نماز آید
بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی
که هر دم از در او چون تویی فراز آید
تُرش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی
که از دهان تو شیرین و دلنواز آید
بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان
که گر حدیث کنم قصهای دراز آید
خروشم از تَف سینهست و ناله از سر درد
نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید
به جای خاک، قدم بر دو چشم سعدی نِه
که هر که چون تو گرامی بوَد به ناز آید